داستان کوتاه شماره سه

آینده نگری

در یک روز بهاری سرد و مرطوب حلزونی از درخت گیلاسی بالا می رفت.  پرندگانی که روی درخت مجاور نشسته بودند او را به استهزا گرفتند. یکی از آنها با صدای بلند گفت : آهای هالوی زبان بسته کجا داری میروی؟ دیگری جیغ زد ، ببینم چرا از آن درخت بالا می روی ؟ و بعد همه پرندگان در حالی که میان حرف هم می دویدند ، یک صدا گفتند: روی آن درخت خبری از گیلاس نیست.

حلزون پاسخ داد :زمانی که به آن بالا برسم چند تایی گیلاس پیدا خواهد شد .