محتوای جذاب

 

اگر محتوا کاری برایتان مهم است شاید این داستان بتواند به کار شما بیاید.

وقتی هرکول پوآرو به ایران آمد!

شرط می بندم شما هم از این موضوع خبر ندارید. در واقع هیچ کس از این موضوع خبر ندارد. من هم خودم تا چند روز پیش نمی دانستم پوآرو به ایران آمده است. آن هم برای پیگیری یک پرونده، نه تفریح و مسافرت!

من این داستان را از پدربزرگم شنیدم. چند روز پیش در خانه پدربزرگم گنجه وسایل قدیمی اش را زیر رو می کردم که چشمم به عکسی قدیمی از پدربزرگم افتاد. عکس های جوانی اش را دیده بودم و راحت شناختمش. اما قیافه آدمهای دیگری که در عکس بودند برایم عجیب بود. اول خیلی جدی نگرفتم.

از پدربزرگم پرسیدم «باباجی! این آقا کیه؟» باباجی نگاهی به عکس کرد و گفت نمیدونم یه آقای خارجی بود اسمش رو درست یادم نیست. اون موقع هم اسمش سخت بود.. بوالو.. پوکالو.. یه همچین اسمی». فهمیدم حدسم درست بوده و این خود پوآروست. از باباجی پرسیدم «این آقا ایران چه کار می کرده؟» پدربزرگ سرفه ای کرد و گفت «قصه ش مفصله. اون رو میرزاعظیم ازش خواسته بود برای پیدا کردن دزد یک سری از اموالش به ایران بیاد. دو سه هفته ای ایران بود و من از طرف میرزاعظیم مامور بودم که همه جا همراهش باشم و هر کاری داره براش انجام بدم»

میرزا عظیم که بود؟

میرزاعظیم یکی از تجار بزرگ قدیمی ایران بود. اوایل با حاج فتاح تاجر بزرگ قند و شکر (که دست بر قضا کوره پز خانه هم داشت) با هم شریک بودند. اما بعدا راهشان را از هم جدا کردند. بعد از مرگ میرزاعظیم، پسرهایش کارش را ادامه داند و الان شرکت بازرگانی «میرزاعظیم» که بزرگترین صادرکننده پسته و میوه و آجیل در ایران است متعلق به نوه های اوست. باباجی  در جوانی پیشکار باباعظیم بوده و خاطره های زیادی از او دارد.

البته خیلی اهل صحبت کردن نیست. ولی وقتهایی که حوصله داشته باشد خاطرات خیلی جالبی برایم تعریف می کند. خاطره عاشق شدنش، خاطره استخدام شدن پیش میرزاعظیم، خاطره تولد دایی سعید من که بعدها شهید شد و خیلی خاطره های دیگر… ولی قصه پوآرو را تا حالا برای من تعریف نکرده بود. بنده خدا هم البته تقصیری ندارد. وقتی حتی اسمش را هم بلد نیست. ولی اگر حوصله داشته باشد همه داستان را با ذکر تمام جزئیات برایم تعریف می کند. جوری که انگار فیلم سینمایی تماشا می کنم! هنوز هم نمی دانم کدام حرفهایش راست است و کدام را از خودش می گوید! مادربزرگ البته زبان بدن باباجی را بلد است و گاهی دیده ام به او می گوید: «زشته پیرمرد! دروغ نگو» و باباجی جواب می دهد «چه دروغی زن؟ به ارواح خاک سعید عین حقیقته!»

باید امتحان کنم ببینم باباجی سر حال است یا نه.. کنجکاو شده ام حسابی. می پرسم «باباجی یادته برای چی اومده بود ایران؟» از لبخندش می فهمم سر حال است.

-گفتم که قصه ش مفصله!

-خوب برام تعریف کن باباجی، نکنه فراموش کردی؟

-منو فراموشی؟ عمرا… با همه جزیئاتش یادمه؟ ولی چرا انقدر برات مهم شده؟

-باباجی این آقا یکی از معروفترین کارآگاههای دنیا بوده. داستان پرونده هایی که پوآرو رازشون رو کشف کرده حتی ازش فیلم هم ساختند.

-من که تلویزیون زیاد نگاه نمی کنم. از این چیزها بی خبرم. ولی یادمه همون موقع میرزاعظیم هم می گفت که آدم خیلی معروفیه. حقیقتش هم اگه اون موقع به کمک میرزاعظیم نیومده بود تمام ثروت میرزا از دستش دراومده بود.

-باباجی! آخرش تعریف می کنی قصه اش رو یا نه؟

-باشه بابا جون. ولی مگه تو دانشگاه نداری؟

-نه باباجون! اصلا استادمون بمون تمرین داده. گفته یک داستان پلیسی باید بنویسید بیارید!

-ای پدرصلواتی! لابد استادتون هم گفته داستان پلیسی رو باید بابابزرگتون براتون تعریف کنه؟

مادربزرگم از آن طرف سرش داد می زند: «دخترم رو اذیت نکن. براش تعریف کن دیگه!»

باباجی دستها را بالا می برد و می خندد: «من تسلیمم. اصلا به من چه دانشگاه نره. درسهاش رو هم بیفته. شهریه ش رو میخاد داماد بده! اتفاقا خوبه اینطوری یه ضرر هم به باباش میزنم!»

-ب ا ب ا ج ی!!! چقدر اذیت میکنی؟ به بابام چی کار داری آخه؟

-باباجون من که بابات رو دوست دارم. اصلا وقتی میرزاعظیم یه پولی بم داد تا برای خودم یه کارگاه راه بندازم اولین نفری که تو کارگاه خودم استخدام کردم بابای تو بود. دوستش دارم که سر به سرش میذارم.

چینی به ابرو میندازم «خوب به من چه. نمی دونم چرا همه ش طفره میری. نکنه الکی میگی و اصلا پوآور به ایران نیومدم»

-نه باباجون، چرا قهر میکنی؟ باشه همه ش رو برات تعریف می کنم.

ماجرای میرزا عظیم و پوآرو

قضیه مال پنجاه سال پیشه. من یکی دو سالی بود پیش میرزاعظیم کار می کردم. اون موقع هنو پیشکارش نبودم. یه پادو بودم تو دفترش. یه روز تلگرام زدند که انبار میرزاعظیم تو شیراز آتیش گرفته و هر چی دار و ندارش بوده سوخته. من اون روزها راننده میرزا بودم. همون موقع، گفت پاشو بریم شیراز! ساعت دو بعد از ظهر بود و ما یک سره رفتیم شیراز. دم دم های صبح فردا رسیدیم شیراز و رفتیم انبار میرزا. همه چیز سوخته بود. انباردار هم پیداش نمی شد. می گفتند حتما تو آتیش سوزی خاکسترشده. میرزاعظیم ولی اصلا زیر بار این حرفها نمی رفت. با این که زیاد انبار نرفته بود اما وقتی یک دور توی انبار زد گفت این انبار قبل از آتش سوزی تخلیه شده. حرف یک تومن و دو تومن نبود. میرزا تازه یک محموله بزرگ وارد کرده بود. کلی از پولهاش رو پای اون داده بود.

ازش پرسیدم «میخاید آژان خبر کنم؟» نگاهی به من کرد و گفت «پسرم من توی این هفتاد سال، تا حالا یک بار به محکمه اینها شکایت نبردم. من ترجیح میدم همه مالم بره ولی سراغ عمله ظلم نرم. تازه اش هم داره به مشامم بوی نوچه های سرپاس مختاری میخوره. شک ندارم یه سر قصه به اونها برمیگرده » گفتم پس چه کنیم؟ سرش رو با تاسف تکون داد و گفت «نمی دونم. اگه خسارت سبکتر از این حرفها بود بی خیالش می شدم. ولی الان باید یک فکر اساسی کنیم».

فکر اساسی میرزاعظیم همین بود که چند روز بعد من رو صدا زد. یک مشتی پول به من داد و گفت «پامیشی همین الان میری تبریز. فردا صبح باید اونجا باشی دو تا آقا و یک خانم رو سوار میکنی و میاری تهران. تا وقتی تهران هم هستند هر جا خواستند میبریشون و هر کاری داشتند براشون انجام میدادی. یادت باشه اینها مسلمون نیستند. اگه چیزی ازشون دیدی هم تعجب نکنی و خودت رو به ندیدن میزنی. خوش ندارم حرفی از این قضیه هم فعلا به کسی درز کنه.» گفتم میرزا چشم. ولی کی هستند آخه اینها؟ میرزا همین اسمی که تو میگی گفت. انگار یکی از رفقای فرنگیش اون رو معرفی کرده بود. نمی دونم میرزا چطوری تونسته بود راضیش کنه که بیاد ایران پیگیر پرونده آتش سوزی انبار بشه.

اون موقع من هنوز زن نگرفته بودم. سری به مادر خدابیامرزم زدم و بش خبر دادم که میرزا من رو برای یک ماموریت فرستاده تبریز و من چند روزی نیستم.» راه افتادم تبریز. صبح رسیدم به هتلی که پوآرو و همراه هاش از یکی دو روز قبل اونجا بودند…..

***

تدوین محتوای جذاب و داستانی

داستان بالا یکی از هفده داستانی است که گروه داستانی آوان اندیشه، خط داستانی آنها را تدوین کرده و در حال پرداخت جزئیات آنهاست. اگر تمایل دارید که داستان بالا به جای میرزاعظیم برای شما اتفاق افتاده باشد یا دوست دارید هر داستان و محتوای جذاب دیگری برای شما نوشته شود با ما تماس بگیرید تا بتوانیم با همفکری هم بهترین و اثرگذارترین داستان را برای شما بنویسم. یادتان باشد داستان اثرگذار از نظر ما داستانی است که بتواند در نهایت به تعمیق برند و رشد پایدار فروش شما منجر شود. ما متولی داستان ادبیات کشور نیستیم. مسئول رونق کسب و کار شماییم….

 منبع: گروه محتوا نویسی آوان اندیشه