بزت را بکش

این یک داستان است؛ یک مبالغه. اما همه داستانها مبالغه آمیز هستند تا جنبه هایی از حقیقت را به ما بنمایند. این داستان نیز جنبه هایی از حقیقت را می نماید. فقط همین…

مرید و مرشدی پیوسته با یکدیگر سفر می کردند. در یکی از سفرهای خود در بیابانی گم شدند و تا بخواهند راه خود را پیدا کنند به شب خوردند. در تاریکی شب، نوری از دور دیدند و به سمت آن دویدند. وقتی به آن نور رسیدند چادری محقر دیدند که زنی بیوه با چند فرزند خود در آن، روزگار می گذراندند. مرید و مرشد، آن شب مهمان این خانواده چادرنشین شدند و زن نیز با شیر تنها بزی که داشت از آنها پذیرایی کرد. زندگی آنها بسیار محقر بود و فردای آن روز محقری با چند فرزند خود زندگی می كند. آنها آن شب را مهمان او شدند. و او نیز از شیر تنها بزی كه داشت به آنها داد تا گرسنگی راه بدر كنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشكر كردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فكر آن زن بود و این كه چگونه فقط با یك بز زندگی می‌گذرانند و ای كاش قادر بودند به آن زن كمك می كردند، تا این كه به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد پاسخ داد: «اگر واقعاً می‌خواهی به آنها كمك كنی برگرد و بزشان را بكش!» مرید متعجب شد و به مرشد اعتراض کرد که این بز تنها دارایی آنهاست. مرشد اما جواب داد «راه حل همان است که گفتم» مرید چون به صدق گفته مرشد ایمان داشت باور کرد که با کشتن بز معجزه ای رخ خواهد داد. پس به محل چادر آن خانواده بازگشت و پنهانی بز آنها را کشت و در گوشه ای پنهان شد تا ببیند چه اتفاقی می افتد. او از دور دید که آن زن و بچه هایش دور نعش بزشان جمع شده اند و بر بیچارگی خود لعن و نفرین می فرستند. اما هر چه صبر کرد اتفاق دیگری نیفتاد. به ناچار با ناراحتی نزد مرشد بازگشت. مرشد دلیل تاخیر او را پرسید. مرید جواب داد منتظر ماندم ببینم با کشتن بز چه معجزه ای رخ خواهد داد. مرشد لبخندی زد و گفت «خداوند حقیقت را می بیند. اما صبر می کند. تو هم صبر کن. قرار نیست همه چیز با معجزه سامان یابد.»

سالها گذشت و مرید همواره در این فكر بود كه بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد. چند سال مرید و مرشد در سفری دیگر، به شهری زیبا رسیدند. در آن شهر به دنبال جایی برای میهمان شدن می گشتند که مردم آنها را به قصری راهنمایی کردند. قصر به بانویی خردمند، ثروتمند و میهمان نواز تعلق داشت که به گرمی از مرشد و مرید استقبال کرد و به خادمانشان دستور داد که اسباب راحتی و استراحت آنها را فراهم کنند.

پس از استراحت، آنها غذا را میهمان بانوی صاحب قصر شدند. مرید نتوانست بر کنجکاوی خود غلبه کند و از زن، راز موفقیت او را پرسید. او نیز چون مرید و مرشد را دانا و فرزانه یافته بود با خوشرویی داستان خود را برای آنها تعریف کرد: «سالها پیش همسرم را از دست دادم و با چند فرزند به تنهایی زندگی را اداره می کردم. از شدت فقر، در چادری در بیابان زندگی می کردیم و از مال دنیال تنها یک بز داشتیم که با شیر آن خود را سیر می کردیم. یک روز صبح ناگهان آن بز مرد. تحمل این اتفاق برای من و فرزندانم بسیار دشوار بود. نمی دانستیم چه کار باید بکنیم. ولی پس از مدتی مجبور شدیم با این شرایط کنار بیاییم. به ناچار فرزندانم را برای کار به شهر فرستادم. هر کدام از آنها در شهر به کاری مشغول شد و به تدریج حرفه ای یاد گرفت. درآمدهای آنها را پس انداز می کردیم و به تدریج فرزندانم توانستند برای خود کسب و کاری راه اندازی کنند و درآمد خود را توشعه دهند. روزگار نیز به ما روی آورد و روز به روز ثروتمند شدیم. بعد از چند سال، با ثروتی که به دست آورده بودیم این شهر را بنا نهادیم و حال در كنار هم زندگی می كنیم…..

هر یك از ما بزی داریم كه اكتفا به آن مانع رشدمان است، و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا كنیم. این بز می تواند شغل فعلی، سرگرمیهای روزمره و هر چیز دیگری باشد که ما را از موفقیت باز می دارد. بعضیها به جای یک بز، یک گله بز دارند. خدا نکند یکی از بزهای این گله گر باشد که همه گله را گر می کند. بعضیها هم بزشان درونی است. ببعضیها هم به جای بز درون، حتی دیده شده خر درون و کرکس درون دارند. در بعضیها هم که باید حرف از باغ وحش درون زد. دعوا سر بز نیست. کلا همه اینطور جک و جانورها رو باید کشت تا…..

منبع: گروه تولید محتوای آوان اندیشه

کلید واژه ها: توانایی، موفقیت، کسب و کار، داستان، پند