محتوا نویسی کارخانه تولید محصولات پشمی

از بازاریابی محصولات فرهنگی تا تولید محصولات پشمی

 

به محتوا نویسی کسب و کار هموطنی تلاشگر پرداختیم.که زندگی خود را در جهت آرزوهایش ساخت و موفق به راه اندازی کسب و کاری نو در زمینه تولید محصولات پشمی شد. البته در این راه با مشقت های زیادی دست و پنجه نرم کرد… . با ما همراه باشید:

منهای یکم) من تا مغازه

قرارمان را در دفتر فروشگاه آقای صادقی گذاشته ایم برای محتوای نویسی کسب و کار جدیدش؛ در یک مرکز فروش، جایی نزدیک حرم حضرت معصومه؛ آسانسور شماره ۳، طبقه منهای یک. به خیال خودم برای این که زودتر برسم به جای آسانسور از پله پایین می‌روم. تعداد پله ها اما بیشتر از معمول است و بدتر این که روی درب اضطراری قفل زده‌اند. دوباره پله‌ها را برمی‌گردم بالا. دوباره چند دقیقه‌ای معطل آسانسور می‌شوم. ولی خبری از آن نیست. کمی آنطرفتر نگاهم به پله برقی می‌افتد سراغش که می‌روم می‌بینم خراب است. به روی خودم نمی‌آورم و از آنها پایین می‌روم.

پیدا کردن مغازه هم خیلی کار راحتی نیست. آدرس سرراست است. ولی هر چقدر نگاه می‌کنم چشمم به مغازه فروش تشک‌های پشمی نمی‌افتد. به سراغ مغازه‌داری که طبق آدرس باید، آنجا کار داشته باشم می‌روم و سراغ آقای صادقی را می‌گیرم. فروشنده با لبخند می‌گوید خودم هستم. هضم موضوع برایم کمی سخت است. البته تشک‌های پشمی در مغازه هستند. اما مغازه پر است از تابلو فرش؛ تازه اگر از لامپ و مهتابی‌هایی که در گوشه‌ دیگری از مغازه برای فروش گذاشته شده‌اند. صحبتهایش را که می‌شنوم می‌فهمم این تنوع، در مقابل تنوع کارهایی که قبلا کرده و الان می‌کند هیچ هم به حساب نمی‌آید. تقریبا دست به هر کاری زده؛ البته به قول خودش، موجود زنده نباید دست او سپرد.

صفرم) من در مغازه

حجت، جوان خوش صحبتی است. البته وقتی سنش را می‌پرسم می‌فهمم سی و پنج سال دارد و دو سالی از من بزرگتر است. شب عید است و مغازه پر رفت و آمد. مجبوریم بین رفت و آمد مشتریها با هم صحبت کنیم. هم تابلوها هم تشک‌ها مشتری دارند. اما خیلی از مشتریها فقط قیمت می‌گیرند و تماشا می‌کنند و می‌روند. با این حال، آقای صادقی می‌گوید امشب فروش بیشتر است. قشنگ‌ترین تابلو را همان اول کار مصاحبه‌مان یکی می‌آید و می‌خرد. یک تابلوی دیگر هم یک نفر می‌خرد و قرار می‌شود زیارتی کند و یکی دو ساعت دیگر دنبال آن بیاید. برای همان تابلو تا من آنجا بودم سه تا مشتری دیگر هم آمد. من که ناچار باید آمدن و رفتن مشتریها را تماشا کنم سعی می‌کنم کمی فروشندگی یاد بگیرم. با یکی از مشتریان، شروع به صحبت می‌کنم و سعی می‌کنم همان حرفهایی که حجت در این چند دقیقه به مشتریهای قبلی زده، برای او تکرار کنم. آخرش هم اضافه می‌کنم «شما بپسندید. من برایتان تخفیف می‌گیرم.» اما ترفندهایم فایده‌ای ندارد و بدون خرید، مغازه را ترک می‌کنند. حجت با خنده به من می‌گوید: «فروشندگی، یک علمه، یک هنره، یک مهارته، به همین راحتی که فکر می‌کنی نیست. این از اول مشخص بود خریدار نیست.» مشتری بعدی که بدون خرید کردن، مغازه را ترک می‌کند می‌پرسم «این هم مشخص بود خریدار نیست؟» چینی به پیشانی حجت می‌افتد و جواب می‌دهد: «نه این دوست داشت خرید کنه. ولی پولش کم بود.»

یکم) حجت تا ازدواج

سال ۱۳۶۰ در زواره به دنیا آمدم. پدرم کارمند اداره کشاورزی بود. دو برادر دارم که آنها هم در رشته‌ های مربوط به کشاورزی تحصیل کردند و الان در همین حوزه کار می‌کنند. فقط من استثنا بودم و به سراغ کارهای دیگر رفتم. وضع مالی خانوادگیمان بد نبود. اما پدرم ما را تشویق می‌کرد که روی پای خود بایستیم. من هم از پانزدگی سالگی دستم در جیب خودم بود. در دوره دانش‌آموزی و دانشجویی بیشتر دنبال فروشندگی و بازاریابی بودم. آن سال‌ها کتاب و محصولات فرهنگی، چادر نماز، مانتوی مدارس و خیلی چیزهای دیگر را می‌فروختم. دانشگاه در رشته نساجی پذیرفته شدم. روحیه ماجراجویم من را به این نتیجه رساند که به فکر راه انداختن یک کارگاه یا کارخانه نساجی باشم. فکر بلندی بود. پولی برای این کار نداشتم. اما انرژی زیادی به من داد. تصمیم گرفتم همزمان در رشته مدیریت بازرگانی نیز تحصیل کنم تا قلق‌های مدیریت کسب و کار را هم یاد بگیرم.

درسم که تمام شد در یک کارخانه ریسندگی در زواره مشغول کار شدم که نخ پنبه‌ای تولید می‌کرد. سرعت پیشرفتم در آن کارخانه خوب بود و بعد از مدتی مدیر فنی آن شدم که حقوق خوبی هم بابت آن می‌گرفتم. بعد از ظهرها هم یک فروشگاه رایانه برای خودم دست و پا کردم. پول زیادی نداشتم. اما توانسته بودم اعتماد یک بازاری را در تهران جلب کنم و جنس نسیه به من می‌داد. آن زمان، بازار دستگاه‌های رایانه‌ای، خیلی داغ بود و فکر کنم بیشترین فروش در زواره هم متعلق به من بود.

روزگار به همین منوال می‌گذشت و من ایده قدیمی کارخانه نساجی را تا حدودی فراموش کرده بودم که تصمیم به ازدواج گرفتم. کل خواستگاری ما تا عقد پانزده روز بیشتر نشد. همسرم پزشک عمومی بود و تنها شرطی که گذاشت این بود که قصد ادامه تحصیل دارد. من هم از همه جا بی‌خبر این شرط را قبول کردم.

دوم) تا مرز پریشانی

همسرم برای دوره تخصص، قبول شد کاشان. ۱۵ شیفت در ماه، آن هم چه شیفتی: ۸ صبح امروز تا ۱۲ ظهر فردا. از ۱۲ ظهر تا ۸ صبح فردا خانه بود و دوباره شیفت بعدی! اول می‌خواستم کار خودم در زواره را ادامه دهم و بین کاشان و زواره رفت و آمد کنم. اما با وضعیت شیفتهای خانمم این کار شدنی نبود. به ناچار، کار زواره را با همه شرایط خوبی که داشت رها کردم و به دنبال کاری در کاشان گشتم. کاشان، کارخانه‌های نساجی زیادی دارد که بیشتر در زمینه قالی‌بافی فعالیت می‌کنند. اما آنجا کسی من را نمی‌شناخت و کار خوبی به من پیشنهاد نمی‌شد. به ناچار سرپرست شیفت یک کارخانه تولید نخ اکریلیک مخصوص فرش ماشینی شدم. شغل من یک درجه بالاتر از اپراتور ساده بود. کار برایم عار نبود. ولی از جایگاه من در کارخانه قبلی، خیلی پایین‌تر بود و حقوق اندکی داشت. من قبل از آن درآمد خوبی داشتم. همسرم هم از خانواده متمولی بود. تحمل درآمد پایین برای هر دوی ما سخت بود. تصمیم گرفتم برای کسب درآمد بیشتر خودم را به آب و آتش بزنم. یک کار پاره‌وقت پیدا کردم به عنوان مسئول کنترل کیفیت یک کارخانه نخ‌ریسی. شرایط سختی بود. خیلی خسته می‌شدم. گاهی اوقات شب تا صبح در کارخانه اول، مشغول کار بودم و بعد از دو ساعت استراحت خودم را به کارخانه دوم می‌رساندم. چند ماه اول زندگی من در کاشان که مدتی به بیکاری و بعد هم کار با این شرایط سخت و درآمد کم سپری می‌شد برای من خیلی سخت بود. همسرم را خیلی دوست داشتم. اما گاهی در تنهایی، خودم را به خاطر پذیرفتن شرط ادامه تحصیل و حتی گاهی به خاطر ازدواج ، سرزنش می‌کردم.

سوم) روزگار به تلاش من لبخند زد

اوضاع همینطور نماند. بعد از چند ماه، صاحب کارخانه اولی که در آن مشغول کار بودم به کاربلدی من ایمان آورد و من شدم مسئول سالن. درآمدم مخصوصا با این که یک جای دیگر هم کار می‌کردم در مجموع درآمد خوبی بود و خیال من از این بابت راحت بود. ولی افتاده بودم روی دور کار کردن و تلاش بیشتر و دنیای اطرافم را به شکل فرصتهای کسب و کار می‌دیدیدم.

یک نفر هر چند روز یک بار برای خرید ضایعات به کارخانه می‌آمد. یک روز به من گفتند چند دقیقه‌ای او را معطل کنم تا پولی که قرار بود به او پرداخت کنند آماده شود. در همین چند دقیقه فهمیدم که کار او جمع کرد دوک‌های پلاستیکی استفاده شده از کارخانجات نساجی کاشان است و همه آنها را برای بازیافت، آسیاب می‌کنند. همین جرقه یک ایده را در ذهن من زد. از او خواستم دوک‌های سالم را از بین ضایعات خود جمع کند و به من بفروشد. من هم آنها را به عنوان دوک استفاده شده تمیز به یک کارخانه‌ در یزد می‌فروختم. هم ضایعات‌فروش، هم من و هم کارخانه‌دار یزدی از این معامله راضی بودیم. درآمد این کار از حقوق کارخانه‌ای که در آن مشغول کار بودم هم بیشتر بود. البته یک سال بیشتر، این کار ادامه نداشت و بقیه هم به تدریج این راز را فهمیدند و دیگر نتوانستم از آن درآمدی داشته باشم. ولی همان هم برای خودش غنیمتی بود.

یک بار که برای دیدن پدر و مادر به زواره رفتم سری هم به محل کار برادرم زدم. کار آنها خرید محصولات کشاورزی از کشاورزان و بسته‌بندی آنها بود. آن روز، یکی از دوستانش هم در شرکت آنها بود که کارش تولید جعبه‌های پلاستیکی میوه بود. وقتی سر صحبت شد فهمیدم که برای تولید آنها از ضایعات پلاستیکی استفاده می‌کنند. من که قبلا سابقه کار با ضایعاتی‌ها را داشتم سریع اعلام آمادگی کردم که پلاستیک ضایعاتی مورد نیاز او را تامین کنم. به کاشان که برگشتم سراغ همان ضایعات‌فروش قبلی رفتم و با همکاری او، تامین پلاستیک کارخانه تولید جعبه میوه را آغاز کردم. البته خیلی زود فهمیدم که کار کردن فقط با یک ضایعاتی، برای تامین نیاز این کارخانه کافی نیست. کار من در اوقات بیکاری، پیدا کردن ضایعاتی‌های جدید بود. بعد از مدتی تقریبا همه ضایعاتی‌های کاشان من را می‌شناختند. کسب و کار بدی نبود. هرچند خریدار ما بعد از مدتی بدهی بالا آورد و بخشی از طلب ما را با تاخیر پرداخت کرد که باعث شد شیرینی آن را آنطور که باید و شاید حس نکنیم.

رفقای من فهمیده بودند که به هیچ کاری نه نمی‌گویم. یک روز یکی از آنها سراغم آمد. محصولاتی مثل کپسول قند خون، کرم ضد اگزما و شامپو از سبزی خرفه تولید کرده بود و برای آنها گواهی ثبت اختراع و مجوز بهداشت هم گرفته بود و برای بازاریابی و فروش آنها از من کمک می‌خواست. یک کار به وقتهای تفریحم اضافه شد: بازاریابی در بین عطاری‌ها. اما خیلی زود به این نتیجه رسیدم که عطاری‌ها برای فروش این محصولات خیلی مناسب نیستند. به همین خاطر تصمیم گرفتم به سراغ پزشکانی بروم که در زمینه طب سنتی فعالیت می‌کنند. هم آنها محصول را پسندیدند و بازار خوبی برایش درست شد. هم من از کار طب سنتی خوشم آمد و گوشه ذهنم ماند تا چند وقت بعد خودش را در کارهای بعدیم نشان دهد.

چهارم) دوباره تغییر! این بار فعال و کنش‌گر

اوضاع خوب بود. اما دوباره یک تغییر جدید در زندگی ما اتفاق افتاد. درس همسرم تمام شد و برای گذراندن طرح خود باید به یک شهر دیگر می‌رفتیم. قم را انتخاب کردیم که خانواده همسرم هم آنجا زندگی می‌کردند. در این شهر هم من خیلی آشنا نداشتم. اما آنقدرها هم غریبه نبودم. هر چند وقت یک بار برای دیدن اقوام همسرم به آن شهر رفت و آمد داشتیم. برای بازاریابی و فروش محصولات خرفه هم بین عطاران و پزشکان طرفدار طب سنتی، گشته بودم. از همه مهمتر با بعضی از فعالان صنعت نساجی شهر، از قبل ارتباط داشتم.

یکی از دوستان به من خبر داد که کارخانه‌داری در قم به دنبال مدیر کارخانه می‌‌گردد. به سراغ او رفتم. صورت مساله کمی از آن چیزی که به من گفته بودند متفاوت بود. کارخانه ریسندگی‌ای داشت که چند وقتی بود تعطیل شده بود. خلاصه حرفش این بود که حوصله درگیر شدن با بحث تولید را نداشت. می‌گفت خسته شده. راست هم می‌گفت. پیشنهادش این بود که کارخانه را یکجا در اختیار من می‌گذاشت. ولی کاری به چیز دیگری نداشت. من خودم باید مواد اولیه می‌خریدم؛ کارگر استخدام می‌کردم؛ محصول تولید می‌کردم؛ مشتری پیدا می‌کردم و نخ تولیدی کارخانه را به او می‌فروختم. به صاحب کارخانه هم به ازای محصولات تولیدشده، سهمی تعلق می‌گرفت. من قبلا هم به راه‌اندازی یک کارخانه برای خودم فکر کرده بودم. پیشنهادش من را وسوسه کرد. از کارهای قبلی هم پس‌انداز خوبی داشتم. ولی برای این کار کافی نبود. موضوع را که با صاحب کارخانه در میان گذاشتم خودش یک نفر به اسم آقای مرتضوی را به من معرفی کرد و این آغاز شراکت کاری من و آقای مرتضوی شد که هنوز هم ادامه دارد. مرتضوی هم خودش داستان زندگی پرفراز و نشیبی دارد. کار با پشم و الیاف پشمی، در اجداد او موروثی اوست و پدربزرگش تاجر بزرگ پشم در خوزستان بوده است. خودش هم در حال حاضر یک مغازه در تیمچه فرش قم دارد و فرش‌های پشمی دست‌‌باف می‌فروشد. علاوه بر این در صنعت ساختمان هم دستی بر آتش دارد.

به اعتبار سرمایه‌ای که مرتضوی وارد کرد کار کارخانه را با همه دشواری‌هایش پذیرفتم. کارخانه مدتی تعطیل بود و راه‌اندازی مجدد آن پرمشقت بود. دستگاه‌ها را باید سرویس می‌کردیم و راهشان می‌انداختیم؛ مواد اولیه می‌خریدیم و خیلی کارهای دیگر. اما سخت‌ترین قسمت کار در آن زمان،  استخدام نیرو بود. تقریبا با پانصد نفر مصاحبه کردم و خیلی از آنها را چند روز آزمایشی هم به سر کار آوردم تا نهایتا توانستیم سی نفر نیروی به دردبخور از بین آنها پیدا کنیم. علاوه بر همه اینها خط تولید کارخانه هم مثل خیلی از کارخانه‌های دیگر، خط کاملی نبود و برای نخ‌تابی (هید کردن) و رنگ‌رزی، باید نخ را به کارخانه‌های دیگری می‌فرستادیم و از کیفیت آنها هم مطمئن می‌شدیم. همه این کارها که انجام می‌شد تازه بخش اصلی کار یعنی فروش شروع می‌شد. من البته با بازاریابی وفروش مشکلی نداشتم و برعکس خیلی از افراد که بازاریابی را کسر شان خود می‌‌دانند خیلی راحت دنبال بازاریابی راه می‌افتادم. از بازاریابی حضوری تا تلفنی، همه جور روشی را برای فروش محصول خود امتحان می‌کردم. تلاش‌هایم خیلی طولانی نشد. کیفیت کار ما خوب بود و خیلی زود توانستیم به اندازه کافی مشتری پیدا کنیم. جوری که بعضی وقتها تولیدمان جوابگوی سفارش‌های مشتریان نبود.

منبع: گروه تولید محتوای آوان اندیشه

ادامه مطلب در بخش دوم…